چندیست که در این خط ممتد زندگی به دوردست نگاه می کنم و عجولانه در انتظار دیدن مقصد چشمانم را تنگ می کنم اما تنها چیزی که پیداست سرابی بس زیبا ، آنچنان زیبا که انسان محو در آن می شود بطوری که در تکاپو می افتد و اندکی خیز بر می دارد و شروع به دویدن می کند گویی مقصد نهایی همان جاست ؛ آرامش ، اسم آن سراب را آرامش گذاشته ام ، اسم آن هم انسان را مست می کند به گونه ای که بی اختیار برای رسیدن به آن این خط ممتد را چنان با شتاب طی می کند که گاهی وجود خط را فراموش می کند و فقط سراب آرامش را می بیند اما انسان اشتباه بزرگ را در همین جا مرتکب می شود هنگامی که پس از گذشت مدتی بیشتر این مسیر زندگی را طی کرد و به سراب نرسید متوجه می شود که اشتباهش در این بود که آن سراب شگفت انگیز یک تصور و خیالی بیش نبوده و تمام مسیر را جهت رسیدن به آن طی کرده و حالا خسته و ناتوان شده و اینجاست که افسوس گذشته را می خورد، گذشته ای که خاطره ای بیش نشده است ، آری نشانه ی بزرگ این قضیه افسوس گذشته خوردن است مادامی که انسان در پی رسیدن به تصورات زیبا ولی تهی تمام واقعیت های زندگی را فراموش کند به هنگام رسیدن به حقیقت افسوس زمان های از دست رفته را می خورد راه صحیح این است که آرامش را باید موازی با این خط زندگی ساخت نه آنکه در پی رسیدن به آن مسیر را به پایان رساند چون با پایان مسیر آرامش نیز دیگر معنا ندارد ، هنگامی معنا پیدا می کند که در زمان حال آنرا بسازیم و نه در زمان آینده چون آینده همان پایان است . 

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

دوستان عزیز وبسایت شخصی من نیز از امروز فعالیت خود را آغاز کرد البته برخی از نوشته های این وبلاگ نیز در وبسایت به کار گرفته شده است امیدوارم که همیشه مخاطبین عزیزی همانند شما را بتوانم راضی نگه دارم 

آدرس وبسایت  : www.navidabazari.gigfa.com

و آدرس همچنین وبسایت گروه طراحی شالک که مدیر و موسس آن می باشم به صورت  زیر می باشد :

                                          www.shalak.ir

به امید دیدار مجدد

       نوید اباذری 

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

سخت است به ایده ال رسیدن اما آنقدر رسیدن ایده آل شیرین است که حتی تصورش هم لذت بخش است چه برسد به آنکه به ایده آل نزدیک شدن به عبارتی ما میل می کنیم به سمت ایده آل اما هیچ گاه نمیرسیم به آن به تعبیری ایده آل مطلق تعریف نشده است و جالب آنجا است که حد ایده آل در بی نهایت صفر است آری , صفر اما صفر حدی ; یعنی اگر ما ایده آل را در بی نهایت جستجو کنیم به هیچ میرسیم اما در عین حال کم و بیش به ایده آل هایی جزیی نزدیک می شویم یعنی اگر نهایت ایده آل را طلب کنیم به هیچ می رسیم به تعبیری سنگ بزرگ علامت نزدن است.
+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

روزگاریست تنهایی خویش را با بت تنهایی پر کرده ام , افسوس که با شکستن این بت ; تنها تر از قبلم و من ماندم و یک جای خالی......

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

آه چه زیباست....سال نو دوای درد همگان است فرق ندارد غنی و فقیر همگی برای لحظاتی غم و اندوههایمان را فراموش می کنیم گویی خوشبخت ترین مخلوقاتیم برای لحظاتی یادمان می رود که کی هستیم چه داریم چه نداریم...زندگی برای لحظاتی با آن همه دشواریهایش بقدری زیبا می شود که گویی بهشت است...سال نو مبارک

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

این داستان نوشته ی زنده یاد غلامحسین ساعدی (۱۳۶۴-۱۳۱۴) می باشد که یکی از داستانهای پر محتوا می باشد که طبق این داستان فیلم "گاو" نیز به کارگردانی داریوش مهرجویی و فیلم نامه نویسی ایشان و به بازیگری عزت اله انتظامی در نقش مشدی حسن و نیز علی نصیریان در نقش مش اسلام در سال ۱۳۴۸ به اجرا درآمد.

این داستان دو پیام دارد که پیام محوری آن نهایت برده کشی و استثمار است و استثمار ملتها و بهره کشی از آنهاست و پیام دیگر آن الیناسیون (خود باختگی) است.که جایز است کمی در مورد این دو پیام صحبت کنیم , در مورد برده کشی و استثمار این مطلب قابل ذکر است که در ادبیات نمادی , گاو مصدر و نماد برده کشی است زیرا از گاو هم از زنده ی آن و هم از مرده ی آن استفاده می کنند که حتی به اندازه ی یک خر نیز جفتک نمی اندازد ! که همین مصداق نهایت استثمار این موجود توسط ما انسانهاست به گونه ای که : ۱- شخم می زند (زور و توان) ۲- شیره ی جان او را می گیرند ۳- تا زمانی که جان دارد از آن بار می کشند ۴- هنگامی که او را می کشند یا می میرد از گوشت , پوست , استخوانها و نیز شاخ او و بعد ها کله و پاچه و حتی مغز او را می خورند!.

۲- الیناسیون یا خودباختگی : یعنی کسی که همه ی اراده , خواست , علاقه و حتی خود را در یک چیز یا صفتی یا حالتی در می بازد و در اینجا مشدی حسن خود را گاو می پندارد که در حقیقت به این معناست که نتنها مشدی حسن بلکه تمام مردهایی که درون قصه در طویله رو به روی وی ایستاده اند به نوعی گاو هستند ولی نمی دانند.

در مورد شخصیتهای داستان باید اول به مشدی حسن بپردازیم که همانگونه که گفته شد وی خودباخته یا الینه شده است و همانند آیینه ایست که شخصیت پنهان دیگران را به رخ آنها می کشد بطور مثال در قسمتی از قصه همه به مشدی حسن می گویند تو گاو نیستی اما او اصرار دارد و کدخدا را نیز شاهد می گیرد که گاو است. شخصیت کد خدا نیز شخصیتی است که همه ی روستا و حتی حوادث تلخ برای او مفهوم اقتصادی دارد گویی روستا با همه ی مردمانش ابزاری برای توانایی اقتصادی اوست بطوریکه در قسمتی از قصه به محض دیدن جنازه ی گاو پیشنهاد می دهد که پوستش را در بیاورند! . شخصیت بعدی اصلان است کسی است که به جای همه می اندیشد و بگونه ای مغز متفکر داستان است وی حتی به کد خدا نیز خط می دهد و هر کاری که وی انجام می دهد مردم همگی بهت زده و الینه شده همان کار را ادا می کنند. با آوردن نماد گوش در داستان نیز به این موضوع اشاره می شود که مردم همگی گوش هستند و حتی اراده ی آنها نیز گوش است.در مورد جبار که شخصیتیست غلدر که انتخاب اسم وی نیز به همین خاطر بوده است و در آخر مشدی طوبی که همسر مشدی حسن است شخصیتی است منفعل که تقریبا بدون واکنش فعال است وی فقط می گرید و یم تماشاگر است که در ادبیات اجتماعی زنها نماد جامه اند و شخصیت مشدی طوبی این مفهوم را می رساند که جامعه پویا نیست و غیر فعال است که فقط نظاره گر وقایع است.

در آخر باید از استاد خوب و فهیمم استاد شفیعی نیز قدر دانی کنم و ذکر کنم این نقد بر گرفته از نقد وی می باشد و امید وارم توانسته باشم این وظیفه ی مهم یعنی به اشتراک گذاری دانش را به خوبی اجرا کرده باشم.

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

زندگی عبارت است از تحرک و پویایی، زندگی همانند  جریان سیالیست که که ما را با خود به دور دستها می برد و ما مانند قطراتی هستیم که این جریان را تشکیل می دهند و جالب اینجاست که همین امر باعث بوجود آمدن جریانی پویا شده است که ما از آن در لغت ; زندگی یاد می کنیم. زندگی را می توان به هرگونه ادامه داد اما برخی پدیده ها اجتناب ناپذیرند، یکی از آنها همین اصطلاح اتوماسیون زندگیست مقصود همان ماشینی شدن (در ادبیات عامیانه) این جریان است.هر پدیده دارای جنبه های مفید و مضر است بطور مثال از جنبه های بسیار مفید این امر سرعت بخشیدن به زندگیست به تعبیری دبی جریان سیال زندگی از دهانه ی تونل زمان را به شدت بالا برده است نکته ی مفید حائز اهمیت دیگر سهل شدن مسیر نا هموار زندگیست البته نکته های بسیاری مد نظر من  است که از حوصله ی وبلاگ خارج است به اختصار به چند نکته ی منفی اشاره می کنم که بارز ترین آنها پیچیده شدن امور و به وجود آمدن چالشهای بس جدی در زندگیست تغییر سیاستهای جهان تغییر نگرش افراد به پیرامون به وجود آمدن بیماری های روانی و چالشهای انسان قرن ۲۱ همه و همه از آثار منفی ماشینی شدن امور است.من با یک سوال به بحث خاتمه می دهم و پرسش این است که آیا به دنیا آمدن ماشین منجر به از دنیا رفتن ما نمیشود؟

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

در اتاقی نشستم اندک زمانی نیست که باد با زوزه هایش خبر از باران می دهد و بی قرار و غم زده . باران گرفت ,بارانی بس زیبا ,روزهای پاییز در حال کوتاه شدن اند و زندگی هم همپایش ,حتی آسمان هم دلش گرفته است هوا کیپ و ابریست خورشید ناپیداست تاریک است و بادی سرد می وزد تنها صدای چک چک باران می آید زمان هم غم ناک و خسته است و به کندی پیش می رود...شب فرا رسید, باران بند آمد, انگار که ابرها با گریه خود را خالی کردند و سبک شدند,باد هم آرام شد انگار آن هم از ناراحتی ابرها بی قرار بود, اتاق نمور من هم تاریک شد و اندک نوری نقره فام از ماورای شیشه ی پنجره به درون می تابید همه جا را سکوت فرا گرفته بود و من همچنان نظاره گر این آرامش بودم براستی چه آرامشی , شگفتی شب در آن است که  همه چیز را آرام می کند زمان هم به خواب رفته است آرامشی که چندی دیر نمی پاید و صبح جای آنرا فرا می گیرد و خدا داند که فردا تقدیر چیست این آرامش ارزشمند شب نادیده گرفته شده است بطوری که تصویر شب در ذهن ها تصویری تیره و تار است اما در اصل اینگونه نیست و شب چیزی جز آرامش مطلق نیست بیاییم به گونه ای دیگر ببینیم.

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

داستان پدر یک داستان کوتاه از آنتون چخوف است که یکی از داستانهای موجود در کتاب داستان زندگی من است.

در ابتدا باید بگویم این داستان یکی از داستانهاییست که واقعا تاثیر گذار است و در عین سادگی و نداشتن هیچ پیچ و تابی حاوی طنزی هنروار و به تعبیری تلخندی دارد که خواننده واقعا متاثر می شود زاویه دید داستان سوم شخص است و درون مایه اش به نظر من طنزی هنر گونه است طنزی بس ظریف.شخصیت اصلی داستان که از اسم داستان پیداست پدری است پیر , پدری که هیچ چیزی ندارد جز سه پسر و یک دختر, همسرش را هم از دست داده و در یک بیغوله ای میان زنهایی که از سطح اجتماعی پایینی برخوردارند زندگی می کند گه گاهی شرط بندی روی اسبها می کند و دائم الخمر است در اصل فردی است که واقعا محتاج و متاثر از فرزندان نازنینش و مدام باعث سرافکندگی آنها می شود و آنها با کمال عطوفت با پدر پیرشان با تمام بد رفتاری های دوران جوانی اش رفتار می کنند به وی پول می دهند , احترام می گذارند , و حتی با حفظ غرور پدر به وی لباس می دهند. نکته ی جالب و تاثر برانگیز داستان هنگامیست که پدر پسر را به خانه ی درویشی اش می برد و با وی و زنهای آنجا ودکا و کمی چای می خورد و مست می کند و آنجاست که حس برتری خود را بی رحمانه بیان می کند و غرور کاذبی جلوی زنها می گیرد و در هنگام بدرقه ی پسر همان پدر اول می شود و در آخرین جمله بصورت بلند با همان غرور کاذب با پسر خداحافظی می کند زیرا می خواست به پیش زنها برود.مفهوم داستان این است که افراد آنطور که هستند نیستند, ظواهر هیچگاه بیانگر باطن نیستند. لباس , پول حتی رفتار انسانها می تواند نقابی باشد برای پوشاندن آنچه که هستند برای پوشاندن کاستی هایشان برای نقاط ضعفشان و دمیدن روحی کاذب ورای چهره ی اصلی شان. از آنجا که در ادبیات اجتماعی پدر نشانه ی اراده است می توان اینگونه تعبیر کرد که اراده ی عام بر پنهان کردن حقیقت در ورای چیز دیگریست که این امر در غالب پدر در داستان روایت شده است در کل این داستان کوتاه یک نقطه ی برجسته دارد که همان جمله ی آخر پدر به پسر است.

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

این کتاب که اثر آنتون پاولوویچ چخوف نویسنده ی نامدار روسی است به نام زندگانی من و شش داستان می باشد که برای اولین بار در سال ۱۹۲۳ در فرانسه به چاپ رسید.

من پس از مطالعه ی داستان کوتاه زندگانی من که بخش اول از داستانهای این کتاب است به نظرم رسید که نقد کوتاهی از این داستان بنویسم که باید این نکته را گوشزد کنم که این کتاب شامل چند داستان کوتاه است که نخستین آن زندگانی من(حکایت یک شهرستانی) می باشد.

در ابتدا باید به قلم متفاوت چخوف اشاره کرد که به نظر من با بسیاری از نویسندگان دیگر متمایز است و وجه این تمایز در چگونگی به چالش کشیدن مطالب مورد بحث است, چخوف غم ها,شادی ها,کاستی های دنیا, زیبایی ها , زشتی ها را به گونه ای مطرح می کند که نه خواننده را به وجد و شور و شعف کاذب می آورد و نه به غم و اندوه و افسوس بیش از حد که این برگ برنده ی وی است , نکته ی دیگر به کار بردن طنز در این داستان است گرچه یک یا دو مورد است اما به جا و در خور داستان است.این داستان یک داستان تراژدیک است که قهرمان داستان میساییل پولونزف با تمام نگرشهای زد متریالیسمی خود و ایده آل هایش کامیاب نمی شود و جز رنج و مشقت کار بدنی شکست در عشق و از دست دادن عزیزش چیزی حاصلش نمی شود وی فردیست با آرمانهای نو و زد مادیگرایی که همه چیز خود را وقف آرمانهای خود می کند با اینکه از طبقه ی اشراف زاده است بنا به خواست خود تن به کارگری می دهد و حتی دهقانی, در شرایطی قرار می گیرد که انسان را به تعمق وا می دارد. این داستان زاویه ی دید اول شخص دارد و درون مایه اش اجتماعی و داستانی تراژدی است. پدر میساییل آرشیتکتی است مادی گرا و آرمانهای کلیشه ای دارد و دیکتاتوریست که حتی حاضر است از فرزندانش نیز بگذرد البته با همه ی این تفاسیر خواننده در برخی موارد حق را به این پدر می دهد. میساییل یک خواهری دلسوز رنجور و ضعیفی نیز دارد که در ابتدا هم سنگر پدر است و حامی برادر که رفته رفته هم سنگر برادر می شود که نقطه ی مقابل پدر است در این داستان شخصیت هایی بس زیاد وجود دارد که به برخی از آنها می پردازم شخصیت دیگر که مد نظر من است آقای دولژیکوف است که مهندسی با نفوذ و غنی است وی شخصیتی عجیب دارد و به نظر من اگر شرایطش را داشت برده داری قهار و مستبد می شد وی به زیر دستان توهین می کند و به گونه ای آنها را اصلا و ابدا انسان نمی شمارد وی مشقت های فراوان کشیده است تا بدینجا برسد و دایم همین موضوع را به رخ زیر دستان می کشد البته وی در مقابل اقوام بگونه ای مشتی رفتار می کند و این دو گانگی را به عهده ی شما می گذارم تا با خواندن داستان درک کنید.  فرد بعدی همسر میساییل که دختر دولژیکوف است به نام ماریا ویکتورونا که فردیست صادق و عاشق و تنوع طلب که همین تنوع طلبی وی آتش به درون میساییل می زند بگونه ای که قطراتی اشک بر گونه های خواننده می نشیند که همانطور که ذکر کردم این احساس بصورتی کوتاه نمایان و ناپدید می شود. هدف چخوف توصیف جامعه ی روسیه در زمان خود است جامعه ای بس مادی گرا بس بی رحم بس بی عدالت و خشن, جامعه ای که از اعیان گرفته تا فقیر از کارمند تا کارگر و از شهرنشین تا روستایی همه و همه بی عدالت و رشوه خوار و ریا کاراند.جامعه ای که شهری ها در لباس فرهنگ, بی فرهنگی خود را پنهان می کنند و درگیر ظواهراند و روستاییان به صورت آشکارا بی فرهنگی خود را نمایان می کنند کارمندان به خیال پاداش حصن نیت کاری رشوه می گیرند و کارگرانی که از مواد و کار می زنند و این کار را حق خود می دانند و  این امر هم بر کارفرمایان پنهان نیست و ارف شده است.در پایان باید ذکر کنم که این داستان جای تامل و تعمق بسیار دارد که از حوصله ی وبلاگ خارج است به امید آنکه این نقد توانسته باشد که نقطه نظرات من را به شما انتقال داده باشد.

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

ولادیمر ناباکوف (۱۸۹۹-۱۹۷۷)  پدیدآورنده ی آثاری ادبی که یکی از معروفترین آنها "لولیتا" میباشد وی در سنت پترزبورگ (St. peterburg) به دنیا آمد و در سوییس پس از گذران فراز و نشیبهای گوناگون دیده بر جهان فرو بست.

من پس از خواندن اثر " چشم " جایز دیدم نقدی کوتاه که در حوصله ی وبلاگ باشد , بنویسم:

در ابتدا باید به زاویه ی دید اول شخص این داستان اشاره کرد که محور داستان در ابتدا بر شخصیت اصلی همان جوان فقیر و مهاجر روسی در آلمان است که معلم سرخانه ی یک خانواده است اما در اواسط داستان محور آن به نحوی ماهرانه به شخصیت دیگری چون اسموروف شیفت می کند و نکته ی جالب اینکه در انتهای داستان هویت این شخصیت (اسموروف) مشخص می شود که چکسی است و این امر محوریت را به چالش می کشد. در مورد شخصیت اسموروف این نکته را باید بگویم که فردیست آرام , متین  , خوش برخورد و جنتل من که انسان را بیاد افسرهای با جذبه و در عین حال متین می اندازد اما جالبترین نکته این است که با پیش روی در داستان پی می بریم که شخصیت اسموروف نمود ذهنیت افراد درون داستان و حتی خودش نسبت به این شخصیت است و این امر باعث می شود که فردی دارای چندین برداشت شخصیتی شود و همین مطلب باعث برانگیختگی حس کنجکاوی خواننده برای کشف راز شخصیت و حتی هویت اسموروف می شود که هدف ناباکوف هم همین هست , نکته ی دیگری که بنظر من رسد نوع نگرش نویسنده است که در جایی از داستان نگرش نهیلیستی دارد همانطور که در اوایل داستان می گوید : "...یکی از چیزهایی که مدت ها بود نسبت به آن شک داشتم , آن لحظه برایم بدیهی شد : پوچی دنیا. ..." اما در جایی دیگر برداشت از متن چیزی عکس این نگرش است با این گواه که در چند صفحه ی بعد نوشته است : " ...چندی بعد مشخص شد که بعد از مرگ , ذهن انسان به فعالیتش ادامه می دهد..." ; به نظر من نویسنده نگرش نهیلیستی ندارد در قسمتی دیگر از داستان این برداشت استنتاج می شود که نوباکوف در نگارشش از درون مایه های سوریالیستی بکار برده است بطور مثال در برخی قسمت ها شخصیت رومن بوگدانوویچ اقدام به احضار ارواح می کند و حتی تعبیرات و توصیفاتی که خود نویسنده در میان داستان می آورد گواه بر این مطلب است حتی درون مایه عشقی هم دارد که نوع برخورد با عشق توسط ناباکوف را می توان به برداشت صادق هدایت از عشق تشبیه کرد در کل بنظر داستانی گیراست که خواننده را تا انتحای خود می کشد و این هنر نوباکوف را می رساند قلم وی نیز روان است و پیچیدگی آن چنانی ندارد کوتاه است و گاه لبخندی تلخند گونه بر لبان خواننده می نشاند البته این داستان جای بسیار برای بحث دارد و دارای نقاط ضعف و قوت بسیار است.

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

لحظاتی زیبا , آه چه زیباست بوی خوش بعضی لحظات که انسان را به اعماق گذشته فرو میبرد و گاه در آن افکار چنان فرو می رویم که گویی براستی در آن زمان و مکانیم احساسی نوستالژیک که همراه با افسوس و دلتنگی از قدیم است , آری این عمر است که می گذرد و این ما هستیم که در حال دور شدن با قطار سریع السیر زمانیم و افسوس که نمی توانیم برگردیم همه ی ما این احساس را داریم اما چه زیباتر است لحظه ای که باران پاییزی نم نم بر کف خیابان می چکد و نور چراغ ترمز اتومبیل ها خیابان را به رنگی قرمز روشن می کند و شیشه ی ماشینها بخار می کند و بوی باران همه جا را فرا می گیرد بوی خاک , بویی که یاد آور دوران بچگی است که برای اولین بار با این بو آشنا شدیم , آه چه زیباست.

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

دیروز گذشت , خاطره شد , دور شد و محو شد ! از آن فقط و فقط تصویری بر جای ماند و بر ذهن ها حک شد , حک شد و تنها حک شد , پس; از آن چی باقی ماند؟ از آن تجلی اش در امروز باقی ماند و بس ! تجلیی که امروز را ساخت و امروزی که دیروزهای بعدی را می سازد و همه و همه قرار است بیایند و بروند و ما را بسازند , دیروزهایی که در پس خود بسیار گفته ها و ناگفته ها دارند , آری ما با سرعت بسیار پیش بسوی آینده می رویم اما غافل از آنکه لحظه هایمان در حال پیوستن به تاریخ اند و ما تا ناکجا آباد آینده پیش می رویم و گاه به دیروزهایمان نگاه می کنیم و افسوس که دیگر بر نمی گردند و اشتباهاتمان به تاریخ پیوسته اند پس بیاییم آنگونه باشیم تا هرگاه به عقب نگریستیم بدان افتخار کنیم و افسوس نخوریم.

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

حقیقت , آری حقیقت عریان است شاید عریان تر از طفلی بی پناه , عریان تر از هر آنچه تصور کنیم اما افسوس , افسوس که عینکهای تیره یمان بسی خاک گرفته خاکی که بر تمام دیدگاه ما سایه افکنده و گاه حقیقت را نمی بینیم و گاه آن را در لباسی زشت و به شکلی دیگر می بینیم , آری , بزرگان گویند حقیقت تلخ است , تلخ تر از تلخیه سم مار اما , در واقع شیرین است به شیرینیه کلامی عاشقانه , به شیرینیه تولد یک کودک ,آری این است حقیقته حقیقت ! اما چطور آن را دید ؟ درک کرد؟ پیدا کرد؟ شاه کلید در گفتار بزرگ مردی چون سهراب سپهریست  , آری ; چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

سلام دوستان بخاطر وقتی که می گذارین و مطالب من رو می خوانید ممنونم بخصوص از دوستانی که نظر و پیشنهاد و انتقاد می کنند تشکر می کنم قطعا تا حد امکان نظرات را اعمال می کنم و در آخر یادآوری می کنم که تمام مطالب در صفحه ی نخست نیست اگر مایلید از آرشیو موضوعی وبلاگ میتونید مطالب دلخواهتون رو بر اساس گروه بندی مطالعه کنید به امید دیداری دیگر در مطلبی دیگر و زمانی دیگر بدرود.
+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

یکشنبه گذشته( ۲۶/۲/۱۳۸۹) کتاب خانه رفته بودم که فیزیک مطالعه کنم و...موقع برگشت حدودا ۸ شب بود که با دوسته عزیری آشنا شدم , آقا اشکان گل که رشته ی حقوق می خونه , بحثی در مورد قضیه ای پیش آمد که هنوز ذهنم مشغوله و یکشنبه شبم از شدت تفکر تا ۴:۵۳ صبح نخوابیدم گفتم اینجا هم به چالش بکشم بحث رو صحبت سر اینه که من عقیده دارم این دنیا , این خلقت یک سری قوانینی دارد که به علت اینکه هرکدام یک حقیقت اند غیر قابل تغییراند و ما تونستیم به برخی از این حقایق گیتی پی ببریم و علم را پی ریزی کنیم البته عقیده دارم که بطور کامل همه ی حقایق کشف شده لزوما اون حقیقت اصلی نیستند اما یکسری از آنها خود حقیقت اند به نظر من هیچ گاه نمی توان حقیقتی کشف کرد که حقیقت قبلی را نقض کند اگر قرار باشد که یک قانون نقض شود پس چرا سیستمها و دستگاههایی که بر اساس آن قانون ساختیم کار میکنند ؟ اگر فرض کنیم قوانین نیوتن بر اساس یک فرضیه رد شوند پس سیستمهایی که بر اساس آن قوانین ساخته شده اند نباید کار کنند اما در حقیقت کار می کنند و ما حتی پیش بینی هم می توانیم بکنیم که فلان رویداد رخ خواهد داد و همین هم می شود بنظر من نمیشه پدیده و یا قضیه ای را پذیرفت که حقایق موجود را نقض می کنند اما بنظر من هر حرفی جای تامل دارد چون ما هیچ گاه به همه ی حقایق دست نمی یابیم جالب اینه که فیزیک کوانتوم فیزیکی بس شگفتزا است چون اگه بطور کامل آن را بپذیریم آنگاه بخشی از فیزیک کلاسیک نقض می شود و اگر نپذیریم یک سری از پدیده ها توجیه نمی شود مانند قضیه ی یانگ که حرکت موجی نور را مطرح می کند و یا پایداری حرکت الکترون به دور هسته ی اتم و یا بحث چاههای پتانسیل و تونل زدن الکترون از وسط آنها و ... و برای توجیه آنها مجبوریم مکانیک کوانتومی را بپذیریم اما از دیدگاهی دیگر ممکن است ما در گمراهی باشیم بحث سنگینی هست به نظر شما ما به برخی حقایق رسیدیم و یا هنوز از 100 پله پله ای هستیم که پله ی بعدی تفکر ما را دگرگون می کند؟ 

+ نوشته شده در ساعت توسط نوید اباذری |

مطالب قدیمی‌تر